
رفتیّ و با غم همسفر ماندم در این راهگاه از غریبی سوختم گاه از یتیمیگفتم غریبی، نه غریبی چاره داردآه از یتیمی ای پدر، آه از یتیمی! من بودم و غم، روز روشن، شهر کوفهروی تو را بر نیزه دیدم، دیدم از دوردر بین جمعیت تو را گم کردم امابا هر نگاه خود تو را بوسیدم از دور من بودم و تو، نیمهشب، دروازهٔ شامدر چشم من دردی و در چشم تو دردیمن گریه کردم، گریه کردم، گریه کردمتو گریه کردی، گریه کردی، گریه کردی در ا...
ادامه مطلب