
خودآگهان که ز خون گلو، وضو کردندحیات را، ز دم تیغ جستجو کردند دل شکسته به میقات دوست آوردنددرستی سفر عشق، آرزو کردند ز شوق وصل، گریبان صبر چاک زدندسپر فکنده به میدان عشق رو کردند سری که در چمن سروری سرآمد بودبه یک اشارهٔ ابرو نثار او کردند به سرخرویی گل، روز حشر برخیزندبه پاس آنکه گل از دستِ دوست بو کردند زبان عقل ز توصیف عشق معذور استسخن بس است اگر ترکِ «های و هو» کردند فدای همت آن تشنهلب شهید...
ادامه مطلب