احیا

متن مرتبط با «سوخته» در سایت احیا نوشته شده است

داستان سریالی نسل سوخته | قسمت هشتاد و ششم: دست های خالی

  • نیلوبلاگ

    #نسل_سوختهقسمت هشتاد و ششم: دست های خالیبا هر قدمی که برمی داشتم … اونها یک بار، مرگ رو تجربه می کردن … اما من خیالم راحت بود … اگر قرار به رفتن بود… کسی نمی تونست جلوش رو بگیره … اونهایی که دیشب بیدارم کردن و من رو تا اونجا بردن … و گم شدن و رفتن ما به اون دشت … هیچ کدوم بی دلیل و حکمت نبود… چهره آقا رسول از عصبانیت سرخ و برافروخته بود … سرم رو انداختم پایین … هیچ چیزی برای گفتن نداشتم … خوب می دونستم از دید اونها … حسابی گند زدم … و کاملا به هر دوشون حق می دادم … اما احدی دیشب … و چیزی که بر من گذشته بود رو … باور نمی کرد … آقا رسول با عصبانیت بهم نگاه می کرد … تا اومد چیزی بگه… آقا مهدی، من...

    ادامه مطلب
  • داستان سریالی نسل سوخته | قسمت هفتاد و هفتم: خاک، خاک نیست

  • نیلوبلاگ

    #نسل_سوخته قسمت هفتاد و هفتم: خاک، خاک نیست دستش رو گذاشت روی شونه ام …ـ جایی که پدربزرگت شهید شده … جایی نیست که کسی بتونه بره … هنوز اون مناطق تفحص نشده … زمینش بکر و دست نخورده است …ـ تا همین جاشم … شما یه جاهایی ما رو بردی که کسی رو راه نمی دادن … پارتیت کلفت بود … خندید …ـ پارتی شماها کلفته … م...

    ادامه مطلب
  • داستان سریالی نسل سوخته | قسمت هفتاد و ششم: شب آخر

  • نیلوبلاگ

    قسمت هفتاد و ششم: شب آخر سفر فوق العاده ما … تازه از دو کوهه شروع شد … صبح، بعد از روشن شدن هوا حرکت کردیم … شلمچه … چزابه … طلائیه ….کوشک و … هر قدمش … و هر منطقه با جای قبل فرق داشت … فقط توفیق فکه نصیب مون نشد … هر چی آقا مهدی اصرار کرد … اجازه ندادن بریم جلو … جاده بسته بود و به خاطر شرایط خاص پ...

    ادامه مطلب
  • داستان سریالی نسل سوخته | قسمت هفتاد و سوم: حس یک حضور

  • نیلوبلاگ

    نسل سوخته قسمت هفتاد و سوم:حس یک حضور تا زمان رفتن … روز شماری که هیچ … لحظه شماری می کردم … و خدا خدا می کردم … توی دقیقه نود نظر پدرم عوض نشه … استاد ضد حال زدن به من … و عوض کردن نظرش در آخرین دقایق بود … حتی انجام کارهایی که سعید اجازه رو داشت … من که بزرگ تر بودم نداشتم … به جای قطار، بلیط هواپ...

    ادامه مطلب