احیا

متن مرتبط با «خالی» در سایت احیا نوشته شده است

داستان سریالی نسل سوخته | قسمت هشتاد و ششم: دست های خالی

  • نیلوبلاگ

    #نسل_سوختهقسمت هشتاد و ششم: دست های خالیبا هر قدمی که برمی داشتم … اونها یک بار، مرگ رو تجربه می کردن … اما من خیالم راحت بود … اگر قرار به رفتن بود… کسی نمی تونست جلوش رو بگیره … اونهایی که دیشب بیدارم کردن و من رو تا اونجا بردن … و گم شدن و رفتن ما به اون دشت … هیچ کدوم بی دلیل و حکمت نبود… چهره آقا رسول از عصبانیت سرخ و برافروخته بود … سرم رو انداختم پایین … هیچ چیزی برای گفتن نداشتم … خوب می دونستم از دید اونها … حسابی گند زدم … و کاملا به هر دوشون حق می دادم … اما احدی دیشب … و چیزی که بر من گذشته بود رو … باور نمی کرد … آقا رسول با عصبانیت بهم نگاه می کرد … تا اومد چیزی بگه… آقا مهدی، من...

    ادامه مطلب